کاروان
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟
ای خدا روزها از پی هم می آیند و می روند، پس کی من می خواهم توشه جمع کنم این تنبلی چرا دست از سر من برنمی دارد. کی می شود که من قدر ثانیه های عمرم را بدانم؟
به هر حال خدایا بازهم کمکم کن.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۱ ساعت 19:51 توسط محیا
|