ای پادشه خوبان

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی                  دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

ای طبیب ما روزهایمان شب یلدا شده، پس چرا نمی آیی؟ انتظار تا به کی یابن زهرا؟ اگر بیایی سر به

قدمایت می نهیم! پس زود بیا آقای من!!!

کاروان

کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش       کی روی ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟

ای خدا روزها از پی هم می آیند و می روند، پس کی من می خواهم توشه جمع کنم این تنبلی چرا دست از سر من برنمی دارد. کی می شود که من قدر ثانیه های عمرم را بدانم؟

به هر حال خدایا بازهم کمکم کن.